ابراهيم اصلاح عربانى
89
كتاب گيلان ( فارسى )
بو سعيد و متفقان آنها سهم بسزائى داشت ، از سوى شاه عباس به حكومت بيهپس منصوب شد . وى پس از مدتى به فكر استقلال افتاده از پرداخت باج و خراج يا به عبارت ديگر ماليات به دربار صفوى خوددارى كرد . همچنين به ترتيب لشكر و تهيه وسائل جنگ و جدال پرداخته دستور داد موانعى در راهها ايجاد شود تا سپاهيان دشمن نتوانند به آسانى از جادهها عبور نمايند . در سفرى كه شاه عباس با لاهيجان كرد وى از ديدار شاه خوددارى نمود . پادشاه صفوى بار ديگر فرهاد خان را مأمور لشكركشى به بيهپس نمود . فرهاد خان با سپاهى مجهّز از سفيدرود گذشته روى به ولايت بيهپس نهاد . لشكريان او در حال عبور دست به قتل و غارت زدند و چنان هراسى از اعمال آنها به دل مردم راه يافت كه از مقابله با آنان و قرار گرفتن در سر راهشان خوددارى مىكردند . از سوى ديگر جنگها و خونريزيهاى مختلف و نيز خيانت سرداران و عدم ثبات آنها مردم سلحشور گيلان را از جنگ و خونريزى بيزار ساخته بود بدينجهت قبل از آنكه جنگى بين گروههاى متخاصم شروع شود سرداران سپاه على خان كنارهجوئى كردند و سپاهيان گروهگروه متفرق گرديدند . على خان به فومن رفت تا از همشهريان پدران و اجدادش يارى بگيرد ولى در آنجا توفيقى نيافت و ناچار به اتفاق چند تن از نزديكان و ملازمان خود به جنگلهاى زرمخ ، كه مسقط الرأسش بود ، پناه برد . اهالى زرمخ در اختفاء او از هيچگونه كمكى دريغ نكردند . فرهاد خان گروههائى از سربازان را مأمور دستگيرى او ساخت . على خان طى دو ماه چندبار با گروههاى تجسس برخورد كرد اما هربار پس از نبردهاى پراكنده توانست خود را از چنگ آنان خلاص نمايد . بالاخره در يكى از اين برخوردها دستگير شده به قزوين اعزام گرديد و به فرمان شاه در قلعه الموت زندانى شد . با آنكه شاه عباس بزرگان و سركشان گيلان را يكى پس از ديگرى از پاى درآورده و قدرت و نفوذ فوق العادهاى يافته بود ولى روحيه عدالتطلبى و سازشناپذيرى مردم گيلان همواره موجب نگرانى و ناراحتى وى بود . او سعى مىكرد با بزرگان و سرداران و مردم گيلان به رفق و مدارا رفتار كرده با جلب دوستى آنان مانع از هرگونه اقدام خصومتآميز و قيام و شورش شود . تصويرى كه اسكندر بيك تركمان ، منشى دربار شاه عباس از مردم گيلان ترسيم مىكند و مطالبى كه در مورد آنها مىنويسد نشاندهنده طرز تفكر شاه و دربار نسبت به گيلانيان و بيم و هراسى است كه از مردم اين خطه در دل داشتهاند . اسكندر بيك منشى وقايعنگار دربارى مىنويسد : « مردم گيلان . . . از خوان مواهب ازلى جز مائده غدر و بىوفائى نچشيدهاند . بوى مروت و مردمى به مشام ايشان نرسيده . عموم آنجا به مرتبهاى طالب فتنه و آشوبند كه اگر برزيگرزادهاى در عهد سلطان مستقلى به ارادهء سلطنت و استقلال روى به بيشهء مخالفت و اضلال نهد مجموع خلايق بىدرنگ آهنگ ملازمت او نموده در روز اول جمعيتى فاحش دست مىدهد . . . در عواقب امور انديشه نمىنمايند و جهت يك روزه دولت نااستوار خود را در عرصهء هلاك مىاندازند . . . و در هرچند روز حاكمى در آن ديار دم از استقلال مىزده و اگر سرداران آنجا به تيغ عدر كشته گشته سر در سر فتنه و شورش نهادهاند از قومى چنان ، احتراز كردن در مذهب ائمهء خرد واجب است بل اوجب ! » « 205 » شاه عباس به منظور اجتناب از برخورد با مردم گيلان غالبا در صدد برقرار كردن روابط مودتآميز با سركشان گيلان بود حتى در اوج قدرت و پيروزى نيز از اين سياست غافل نمىشد و نامههاى متعددى به متنفذان فرارى گيلان نوشته آنها را به صلح و سازش دعوت مىكرد . در تعقيب همين سياست به خواجه مسيح دستور داد نامهاى براى خان احمد خان نوشته به عثمانى بفرستد و طى آن متذكر گردد كه پادشاه را با شما سر بىعزتى و بىحرمتى نبود و اگر فرار نمىكرديد كمال مروت را درباره شما مبذول مىداشت . چون از مردم عثمانى نمىتوان انتظار وفادارى داشت لذا شايسته است به وطن خود مراجعت نمائيد . خان احمد در پاسخ نوشت كه ترجيح مىدهد در ولايت عثمانى بماند . وى ضمن شماتت خواجه به خاطر خيانتى كه نسبت به او مرتكب شده بود پيشبينى كرد : « عنقريب وزير گيلانات را پالهنگ در گردن كرده كشانكشان به كوچه و محلات لاهيجان و گيلان سرگردان ساخته تا عبرت ساير نمك به حرامان شود . » « 206 » اتفاقا پيشبينى وى درست بود . بنابر يك روايت ، پس از چندى خواجه مسيح به اختلاس هجده هزار تومان تفاوت تسعير برنج لاهيجان متهم گرديد و حاتم بيگ اعتماد الدوله در طاحان ( فرحآباد ) جريان را به اطلاع شاه رسانيد و گفت خواجه مسيح هجده هزار تومان تفاوت تسعير برنج لاهيجان را از رعايا گرفته و به حساب نياورده است . خواجه مسيح مغضوب واقع شد و بالاخره با وضع فلاكتبارى جان سپرد . بنابر روايتى ديگر اختلاس هجده هزار تومان تسعير برنج مربوط به ميرزا محمد شفيع خراسانى ملقب به ميرزاى عالميان بوده است . طبق اينروايت ، كه مورد تأييد عبد الفتاح فومنى است ، خواجه مسيح به ازاء خدماتى كه در باب تسخير گيلان به تقديم رسانيده بود به وزارت قم منصوب شد . مردم از ظلموستم او و فرزندانش شكايت به دربار بردند و شاه وى را عزل كرد . مقارن اين ايام اردوى شاهى در تبريز بود و خواجه مسيح نيز به تبريز رفته مدتى در اردوى شاهى سرگردان شد . در آنجا بين خواجه مسيح و ميرزا محمد شفيع گفتگوئى درگرفت . جريان اختلاف آنها به عرض شاه رسيد . شاه عباس نسبت به خواجه مسيح خشمگين شد و دستور داد او را گرفته به ميرزاى عالميان بسپارند . ميرزا نيز اجازه قتل خواجه مسيح را گرفته او را روانه گيلان ساخت . وقتى خواجه به ماسوله رسيد او را به زنجير مقيد كردند و از طريق فومن و رشت به لاهيجان بردند . در لاهيجان وى را كه تخت و كلاه بر سر داشت و به صورتى مضحك درآمده بود در تمام محلات گردانيدند . خلق كثيرى كه به تماشا رفته بودند تخم مرغ و خاكروبه و سنگ و كلوخ بر سروصورت خواجه پرتاب مىكردند و دشنامهاى سخت نثار او مىنمودند . پس از آن خواجه را مدتى در قلعه لاهيجان و قلعه آمل مازندران زندانى نمودند و آنگاه او را به قتل رسانيدند . اما داستان اختلاس هجده هزار تومان تفاوت تسعير برنج به روايت برخى از مورخان از جمله مؤلف كتاب زندگانى شاه عباس بدينقرار است : ميرزا محمد شفيع خراسانى به سال 1000 هجرى به خدمت فرهاد خان
--> ( 205 ) . تاريخ عالمآراى عباسى ، اسكندر بيگ تركمان ( منشى ) ، جلد اوّل ، انتشارات اميركبير ، 1350 ، صفحه 492 و 493 . ( 206 ) . تاريخ گيلان ، عبد الفتاح فومنى ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1349 ، صفحه 235 .